سلام به همه دوستان عزیز پرشینی خودم
چهارشتبه 14 دی ماه 1390
شاید با این حالتی که دارم این پست رو مینویسم خیلی برای خودمم تعجب برانگیز
باشه ، چون همیشه پستام رو خیلی دقیق و سر فرصت و مهمتر اینکه پشت سیستم
خودم از تو خونه باید بنویسم اما الآن ...
بزارید آخر سر بگم کجام و دارم وبلاگم رو به روز میکنم که صد البته قابل حدس
هم هست !
معمولا روال وبلاگمم اینطوریه که باید یه اتفاقی پیش رو باشه که بیام پست بزنم
یا بعدش بیام و گزارشش رو بزارم اما این دفعه قصد چنین کاری ندارم !
یه دفعه هم که شده میخوام پست وبلاگم رو برای گفتن حرفای دیگه ای بزارم .
به آخرین به روز رسانی وبلاگم نگاه میکنم میبینم 7 آذر بوده ، به آمار وبلاگم نگاه میکنم
میبینم چقدر افت کرده ، به نظراتی که ندارم خیره میشم و دلم میسوزه 
خیلی از وبلاگم که دنیای منه دور شدم ، وبلاگی که همیشه دغدغه به روز شدن
سر موقعش رو داشتم ، اما حالا انقدر درگیر شدم که وبلاگم فقط شده جایی برای
سر زدن که شاید کامنتی باشه و شاید نباشه .
امروز دلم برای وبلاگم شدیدا تنگ شد ، شاید مسخره باشه به نظرتون ، اما وبلاگ
آدم بخشی از زندگی آدمه پس حق اینو داره که دلتنگش باشیم .
خیلی این چند وقت درگیر بودم و هستم و خواهم بود .
که شاید خستگیهایی رو هم برام به همراه داشته اما همیشه و همیشه اگر یادتون
باشه گفتم و میگم : نگار دختر روزهای سخت ! 
پس میگم این روزها هم جزو همون روزاست و باید من ازش سربلند بیرون بیام .
نمیخوام ناله کنم و گریه زاری راه بندازم که آی فلان و بیساره ، نه اصلا !
کلا میگذره و زندگی هم در همون جمله معروف : این نیز بگذرد ، خلاصه میشه .
یه ذره ادامه دادن این پست برام سخت شده !
نمیدونم از روزهایی که گذشت بگم که همشون توی وبلاگ فنز هست و تکراری
میشه ، اما خب یه سریاشم نبوده !
دوست دارم بشینم اسم همه دوستام و تک تک بنویسم و براشون یه یادگاری باقی
بزارم اما میترسم اسم یکیشون از قلم بیفته وشرمندش بشم 
این روزها هم فراموشی گردن ذهن مارو بد گرفته و ول کن هم نیست !
( در اینجا این پست ناتمام می ماند زیرا مجبورم که بروم ! بله اینجا دفتر
پرشبن بلاگ است و آخرین تایم کاری و خدا عالم است ادامه این پست کی نوشته شود )
جمعه 16 دی ماه 1390
میام در مدیریت مطالب وبلاگم , میخوام کل مطلب قبلی رو دیلیت کنم 
دلم نمیاد میگم بزار ادامه پست رو با دو روز تاخیر بنویسم .
یه مسئله ای بدجور درگیرم کرده و کلا دغدغه ای شده برای من !
البته میدونم برای هممون هم شاید اتفاق افتاده باشه ولی گفتنش سخته یا لااقل برای من سخته
که میخوام اصلاحش کنم و اونم گفتن کلمه نه ! هستش .
خیلی میخوام یادبگیرم و تمرین کنم که بتونم به دیگران نه بگم اما نمیدونم میتونم یا نه !
چون همیشه توی رودربایستی قرار گرفتم و کاری رو انجام دادم و بدون در نظر
گرفتن قدرت تواناییم که بعضی جاها کم آوردم و باز با چنگ و دندون ادامه دادم .
اما خب از این به بعد نمیخوام اینجوری باشه برای همین این موضوع رو توی وبلاگم
مطرح کردم که همیشه ببینمش و اگر باز اومدم یادم بمونه من حداقل به خودم و وبلاگم
قول دادم که نه گفتن رو یاد بگیرم .
یعنی من میتونم ؟؟؟
( بله و اینجا تخت من است که رویش نشسته و پست مینویسم )
و چقدر باز هم سخت است ادامه دادن این پست در حالی که دنیایی از حرف در گلویم
نشسته و من طاقت گفتنش را ندارم ...
هیچ وقت اول موضوع پستم را مشخص نمیکنم تا تمام شود و بعد موضوع را مینویسم
اما الآن که به موضوع وبلاگم نگاه میکنم میبینم از دو روز قبل موضوع را نوشته و
اینبار خواستم متفاوت باشد که بود ...
که صد البته برای خودم بود و هست 
فقط میدونم هنوزم وبلاگم دنیای دوست داشتنی من است که تحمل این همه دغدغه های
من رو داره و با جون و دلش اونهارو در خودش جای میده 
پس من میدانم که خوب میدانم : من وبلاگم را دوست دارم 
...................................................................................
پ.ن 1 : دنیای این روزهای من پر از دغدغه است 
پ.ن 2 : دغدغه های تمام ناشدنی 
پ.ن 3 : فریاد رسی این روزگاران را 
با تشکر
نگار نیک نفس
دی ماه 1390
بوی محرمش میاد و خیمه و پرچمش میاد
فرشته از تو آسمون برای ماتمش میاد 
سلام به همه دوستان عزیز پرشینی خودم
فرارسیدن ماه محرم و ایام عزاداری سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع)
رو خدمت همه شما عزیزان تسلیت عرض میکنم و امیدوارم که عزاداریهاتون مورد قبول
حضرت حق و صاحب این ماه باشه .

در این ایام تنها خواهشی که ازتون دارم این هستش که تمام مریض هارو از ته قلبتون
دعا بکنید و همگی از خدا بخوایم که تمام مریض هارو شفا بده
اگرهم ته دعاهاتون جایی برای من موند برای منم دعا بکنید 
دوستان عزیزم همونطور که اطلاع دارید در آستانه روز جهانی فعالیتهای داوطلبانه
، «سلامت نیوز» ، نخستین پایگاه خبری در حوزه سلامت ، با همکاری باشگاه هواداران
پرشین بلاگ اقدام به راه اندازی کمپین اهدای خون به افراد نیازمند کرده است.
از علاقه مندان دعوت میشود تا با حضور نمادین در این مراسم ضمن فرهنگ سازی در
زمینه اهدای خون، در صورت تمایل به هموطنان نیازمند به خون یاری رسانند.

زمان : پنج شنبه 10 آذر ماه
ساعت : 11 صبح
مکان : خیابان انقلاب، خیابان وصال شیرازی، بالاتر از تقاطع طالقانی، شماره 99
از افرادی که شرایط اهدای خون را دارند تقاضا میشود که اصل کارت شناسایی (کارت
ملی،شناسنامه یاگواهینامه) خود را به همراه داشته باشند.
بچه ها نکته قابل توجه این هستش که لازم نیست حتما خون بدین ، تنها اینکه در این
حرکت نمادین حضور داشته باشید کافی هستش 
منتظر یکایک شما هستیم 
لینک مطلب : اهدای خون همراه با فنز پرشین بلاگ و سلامت نیوز
.....................................................................................................
پ.ن 1 : التماس دعا 
پ.ن 2 : عزاداریهاتون قبول 
پ.ن 3 : این روزها اما حال خوشی ندارم 
با تشکر
نگار نیک نفس
7 آذر 1390
درود بر همه شما پرشینی های عزیز
با برگزاری نمایشگاه رسانه های دیجیتال و حضور قدرتمند پرشین بلاگ در این نمایشگاه
, اینبار پرشین بلاگ در نمایشگاه مطبوعات نیز شرکت کرده است .
در هر دو نمایشگاه تمامی عزیزان پرشین بلاگی حضور پیدا کرده و غرفه پرشین بلاگ
هر روز از روز قبل بیشتر میزبان مهمانان بود 
اما در این دو نمایشگاه شاهد تفاوتهای بسیاری بودم که از قضا برگزار کننده این
نمایشگاهها گویا یک نهاد بوده , پس چرا این همه اختلاف رو باید شاهد باشیم ؟ 
البته همونطور که در بحث های مدیریتی داریم , مدیریت یعنی :
فرایند به کارگیری مؤثر و کارآمد منابع مادی و انسانی در برنامهریزی، سازماندهی،
بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل است که برای دستیابی به اهداف سازمانی و
بر اساس نظام ارزشی مورد قبول صورت میگیرد .
اگر بنا بر این باشد که تمامی آیتم های مدیریتی رو مورد بررسی قرار بدم ، در نتیجه
باید طوماری از مشکلات و نقص ها رو ردیف کنم ، که خارج از حوصله هستش .
اما تنها به چند نکته اشاره میکنم :
در نمایشگاه قبلی برای تهیه یک میز و دو تا صندلی ! باید به چند نفر میسپردیم
که آی ترو خدا یه میز برای ما جور کنید و اون وسط هم باید از صد نفر امضا میگرفتیم
تا یه میز و دو تا صندلی بهمون بدن،اما این نمایشگاه به هر غرفه میز و چند تا صندلی دادن!
در نمایشگاه قبلی ، خبری از پک روزانه برای غرفه داران و دادن بن غذای روزانه نبود
اما این نمایشگاه به طور مرتب سرویس دهی این آیتم ها رو داره !
در نمایشگاه قبلی خبری از بن تخفیف خرید نمایشگاهی نبود ، اما این نمایشگاه
برای غرفه داران رقم قابل توجهی بن تخفیف تعلق گرفته !!
( و این در تعریف مدیریت یعنی بسیج منابع و امکانات ) 
در نمایشگاه قبلی برای بازدیکننده ها خبری از پذیرایی نبود ، اما این نمایشگاه
برای مخاطبین با درست کردن پاتوقی ، هم جهت مطالعه و هم جهت استراحت و
پذیرایی ، امکان رفاهی خوبی فراهم شده !
( و این یعنی سازماندهی ) 
در نمایشگاه قبلی این همه مسئولین از نمایشگاه بازدید نکردن ، اما در این نمایشگاه
شاهد حضور روزانه خیلی از مسئولین و هیئت همراه هستیم !!
( و این یعنی برنامه ریزی ) 
و خیلی از نکات ریز و درشت دیگه ای شاید گفتنش خارج از حوصله باشه .
شاید به نظر شما خواننده محترم گفتن این نکات خیلی مهم نباشه و حتی به تمسخر
به این پست نگاه بکنید ، اما برای تمامی کسانی که به صورت روزانه و مداوم در نمایشگاه
حضور دارند ، مشاهده این هم تفاوت و اختلاف بسیار حائز اهمیت هستش .
اگر برگزار کننده این دو نمایشگاه که با فاصله یک هفته ای از هم برپا شده ، یک
نهاد هست پس چرا باید این همه تفاوت مشاهده بشه ؟ 
مگر نه این است که رسانه های دیجیتال نسل آینده همین مطبوعات کاغذی هستند ؟
مگر نه این است که دولت ها به سمت دولت الکترونیک می روند ، پس برپا کردن بستر
مناسب از کجا باید آغاز شود ؟
برخی بر این نظرند که مطبوعات چون انعکاس بیشتری برای مردم خاص و عام دارند
در نتیجه توجه به آن مهمتر تلقی می گردد ، پس باید به قشر مطبوعاتی کشور بیشتر
توجه گردد ! 
در هر صورت یک نمایشگاه وقتی برگزار می شود باید صحنه ای برای ارز اندام
توانایی یک ملت باشد ، خاصه وقتی بین المللی باشد 
این نباشد که نمایشگاهها جایی برای نمایش باشد و پرونده اش بسته شاید تا سال دیگر !
مردمی که به خاطر این رسانه ها در این نمایشگاهها شرکت می کنند ، یعنی مردمی هستند
فرهنگی و جویای علم !
پس وقتی میتونیم این مردمی که ذهنشون آماده ی فرهنگ پذیری برای نسل های بعد باشد
را جذب کنیم ، چرا فراری بدهیم ؟ 
اینها واقعیتهایی است که شاید گفتنش بعدها برای خود بنده هم دردسر ساز باشه اما مهم
این هستش که شاید خوندن این مطلب برای یک نفر آگاهی ساز باشد .
این صحنه های نمایش را ، از نمایش دادن خارج سازیم و سوی فرهنگ سازی برویم !
............................................................................
پ.ن 1 : دروغ ! 
پ.ن 2 : شعور !! 
پ.ن 3 : شاید وقتی دیگر !!! 
با تشکر
نگار نیک نفس
آبان ماه 1390
سلام به همه دوستان عزیز پرشینی خودم
امیدوارم که خوب و خوش باشید و ایام به کام همتون باشه 
خیلی وقت بود نرسیده بودم وبلاگم رو به روز کنم ، ناگفته نمونه یه پست بلند بالا نوشته
بودم که از قضا پیش نویس نشده بود و همش پرید ، ولی خب اشکال نداره این موضوع
مهمتره که میخوام بگم و اونم اینکه امسال هم پرشین بلاگ در نمایشگاه رسانه های
دیجیتال شرکت کرده و ما در غرفه پرشین بلاگ منتظر تک تکتون هستیم .
از ساعت 9 صبح الی 8 شب
واقع در مصلی بزرگ تهران
بخش پایگاههای اینترنتی _ غرفه240
البته ناگفته نمونه در وبلاگ فنز میتونید گزارشات روزانه غرفه رو بخونید و اطلاع
داشته باشید .
تا یادمم نرفته بگم که روز جمعه 22 مهرماه 1390 ، انشالله بچه های باشگاه هواداران
پرشین بلاگ در غرفه گرد هم خواهند اومد 
همه شما عزیزان هم دعوتید ، پس منتظر تک تکتون هستم
.......................................................................................
پ.ن 1 : پرشین بلاگ تمام بهانه هایم 
پ.ن 2 : باز هم خاطرات به یادماندنی 
پ.ن 3 : و باز هم تو 
باتشکر
نگار نیک نفس
مهرماه 1390
سلام به همه دوستان عزیز پرشینی خودم
ابتدا تبریک میگم تقارن عید سعید فطر و روز جهانی وبلاگ رو و امیدوارم که طاعاتتون
قبول باشه و همچنین وبلاگهاتون هم هر روز به روز باشه 
همونطور که میدونید ، قرار وبلاگی نمایشگاه قرآن از سوی باشگاه هواداران پرشین بلاگ
گذاشته شد و با حضور بلاگرهای عزیز بازدید از نمایشگاه صورت گرفت .
برای خوندن گزارش بازدید که به قلم شروینسای عزیز هست به این لینک مراجعه کنید :
گزارش بازدید وبلاگنویسان از نمایشگاه قرآن
همچنین برای روز جهانی وبلاگ به همت فنز پرشین بلاگ ، پیاده روی بزرگ وبلاگی
ترتیب داده شد که در ادامه گزارش اون رو به قلم خودم میخونید :
روز پنج شنبه 10 شهریور ماه 1390
ساعت 6 صبح
نگار : ای وای چقدر کار دارم خدا ، پاشم که دیر میشه .
بالاخره از تختخواب بلند شدم و پیش به سوی کارهای انجام نداده از جمله اتو زدن
لباسهایی که مونده بود 
ساعت 6.30
نگار : پگاااااااااااااااااااااااااااه بیدار شو دیرمون میشه ها ، کاراتم که انجام ندادی 
پگاه : بابا بزار بخوابم یه ذره 
نگار : ما باید 7.30 از خونه بریم بیرون وگرنه دیر میرسیم پاشو
بالاخره پگاه هم از خواب بیدار شد
ساعت 6.45
تماس با توحید قهرمانی 
که خواننده میخونه : آروم آروم تو گوشم بگو که میمونی ...
اما کسی برنمیداره 
تماس دوباره با توحید قهرمانی
باز خواننده میخونه : آروم آروم تو گوشم ...
که ناگهان توحید میگوید : ساعت 7.45 دقیقه اینجا اسلامشهر 
بابا نگار بزار بخوابم ، من گفتم ساعت 7 زنگ بزن نه یه ربع به 7 
جان من ساعت 7 یه بار دیگه زنگ بزن
نگار : توحید خواب میمونیا پاشو پاشو ... من 7 دوباره میزنگم 
و پیش به سوی دست و رو شستن و بقیه کارها
ساعت 7.7 دقیقه
تماس با توحید قهرمانی
خواننده : آروم آروم تو گوشم بگو که میمونی
باز هم جواب نمیده و تماس دوباره 
و بالاخره توحید جواب میده و میگه که بیداره و با ماشین راه میفتن
( بعدا فهمیدم دوستای توحید میگفتن جان ما جواب اون گوشیتو بده نگار نمیزاره
بخوابیم
)
ساعت 7.15
پگاه من دارم میرم لباس بپوشم آخرین تایمی که میتونیم بزنیم بیرون 7.40 دقیقه اس
تا به مترو تایم 7.50 برسیم ... 
اما زهی خیال باطل 
به زور تونستیم ساعت 7.55 از خونه راه بیفتیم ...
مثلا 8.30 با بچه ها مترو قیطریه قرار داریم 
سپس تماس با علیرضا فروهر
نگار : علی کجایی ؟ 
علیرضا : ترمینال جنوب
نگار : تو چرا اونجایی ؟ 
علیرضا : دیگه مجبور شدم از اینور بیام ... بچه ها 8.30 قیطریه هستن
نگار : الان باهاشون تماس میگیرم
تماس با آزاده ویوارا
نگار : آزی کجایی ؟ 
آزی : من آزادیم
نگار : آزی یه راست میای بام ؟
آزی : آره
تماس با شاهدخت سرزمین ابدیت
اما کسی جواب نمیده ...
ساعت 8.8 دقیقه مترو دروازه شمیران
بالاخره قطار از راه میرسه و سوار میشیم
تماس مهری با پگاه
من مترو طالقانیم و قیطریه میبینمتون
سرم رو برمیگردونم و مهری رو روی صندلی ها میبینم 
بعد سلام و علیک و تبرک قبول شدن ارشد
سپس تماس با علیرضا و حسین و رضا و نیلوفر 
ساعت 8.40 دقیقه مترو قیطریه
نیلوفر و نگین و دوتا از دوستاش به اسم مهسا و رویا هم هستن
منتظر بچه ها هستیم
ساعت 8.51 دقیقه
تماس با بهنامترین
نگار : بهنام کجایی ؟ 
بهنام : من که دیشب گفتم نمیام !!! 
نگار : بهنام اذیت نکن
بهنام : من تازه دارم از شرکت میام
نگار کاملا در حال حرص خوردن 
نگار : جان من کجایی بهنام ؟
بهنام : من رسیدم ولنجک !
نگار : بهنام ما دیر میرسیم ، به بچه ها بگو وایسن تا ما بیایم
و سپس خرواری از توبیخ شدن از طرف بهنام 
دیگه زمان از دستم در میره
علیرضا زنگ میزنه و میگه : مهدی یزدی و مسعود از 8.30 رسیدن بام 
ما هم الان میرسیم
با یک راننده ون با نیلوفر میریم صحبت میکنیم
دیگه راننده کم مونده بود منو بزنه که علیرضا و شاهدخت و رویا شکوری از راه میرسن
حسین و رضا هم در مترو بودن که راننده نزاشت منتظرشون بشیم و راه افتادیم
چون راننده عصبانی بود براش آهنگ آقای راننده رو میخونیم و از دلش در میاریم 

تماس بهنام با ما
بهنام : کجایین ؟
نگار : به خدا راه افتادیم ، آقای راننده کجاییم ؟ 
راننده : 2 دقیقه دیگه میرسیم
ساعت رو نگاه میکنم 9.35 دقیقه بالاخره میرسیم بام تهران
تماس با توحید قهرمانی
توحید : نگار همون توچال ؟
دوست دارم یه پ ن پ جانانه بهش بگم 
نگار : آره کجایی ؟
توحید : ما تو پارکینگیم
سپس تماس بهنام
بهنام : کجایین ؟
نگار : به خدا تو پارکینگیم ، اومدیم
و یک فحش جانانه از سوی دوستان میخوریم 
بالاخره میرسیم و کلی از بچه ها رو جلوی درب اصلی میبینیم 
بعد از سلام و علیک پیاده روی رو با تاخیر 40 دقیقه ای آغاز میکنیم 
در وسط راه هم با بچه ها صحبت و توپ بازی و عکس انداختن و شوخی و خنده
و حلقه اتحاد با خوندن عمو زنجیر باف 
برای صبحونه بچه ها میگن بریم بالا و به راه ادامه میدیم .
اون وسط مطا هم توپ میفته میره و علیرضا و مسعود و مهدی میرن بیارنش
ما هم به ایستگاه 1 میرسیم و بعد کلی عکس انداختن و نوشتن ایمیل های بچه ها
عکاس پرشین بلاگ که آقای امید رحمانی هست ، کلی عکس میگیره از بچه ها 

علیرضا و مهدی و مسعود هم پیداشون میشه با توپ !
برای صبحانه میریم رستوران شقایق و بچه ها سفارش هاشون رو میدن 
هر کسی یه چیزی سفارش میده و دور هم صبحانه رو که حدودا ساعت 11 گذشته
نوش جان میکنیم
سپس تصمیم گرفته میشه که بریم بازی کنیم اونم چی ؟ وسطی ! 
بهنام و علیرضا یار کشی میکنن
بهنام : توحید و مجتبی و نگار و رویا و آزاده و مهدی و مسعود با من 
علیرضا : فرناز و و پویا و سارا و میلاد و آمد و نوید و کوروش با من 
بعد از تک آوردن تیم بهنام وسط میفته 
اولین نفر هم خودمم که میسوزم و میام بیرون 
و بعد یکی یکی اعضای تیم میسوزن
نوبت تیم علیرضاست
ماشالله همینطوری بول میگرفتن و ول کن نبودن 
وسط بازی هم 3 تا پیرمرد مهربون مشغول خوندن آواز و قدم زدن بودن که همه بچه
دورشون جمع شدیم و باهاشون آهنگ به یادماندنی نگو نگو نمیام رو میخونیم 
و سپس دست زدن و خداحافظی با این عزیزان و ادامه بازی ...
که آخر سر خسته شدیم و گفتیم استپ هوایی بازی کنیم
هر کسی برای خودش اسم حیوونی رو میزاره و بازی شروع میشه
کلی خنده داره و عالی ، اولین نفری که میسوزه آمد (کروکودیل) هستش و براش
قراره اسم انتخاب کنیم و میزاریم : گاومیش 
نفر دوم خودمم که میسوزم (خرگوش ) 
بچه ها میرن که اسم انتخاب کنن و برمیگردن .
بازی شروع میشه و اسم من رو که گذاشتن کوالآ رو صدا میزنن
یه ناسزا نصیبشون میکنم و میرم که توپ رو بگیرم پام به سنگ گیر کرد و میخورم زمین
اما همچنان بازی ادامه داره و ...
دیگه نایی برای بچه ها نمونده 
تقریبا همه ولو شدن ، با بچه ها میریم که آب بخوریم و توطئه برای آب پاشی 
ساعت 13.45 دقیقه
خواهر من تماس میگیره و میگه من مترو منتظرتم
با بچه ها تصمیم میگیریم بریم 
میایم و یکسری با اتوبوس و یکسری هم پیاده به سمت پایین روانه میشوند
جلوی درب ورودی من با توحید و کوروش و میلاد با بچه ها خداحافظی میکنیم و بچه ها
هم برای نهار میرن
که بعدا گفتن رفتیم سندباد 
در راه با توحید و کوروش و میلاد آهنگ امید که می خواند :
باران میبارد امشب ... دلم غم دارد امشب
رو گوش میدیم و بچه ها من رو میرسونن و خودشون پیش به سوی شمال 
ساعت 15
اینجا منزل
بعد اس ام اس بازی با بچه ها و تشکرات فراوان 
و سپس خواب 
...

جای همه عزیزانی که نبودند خالی 
جا داره در همین جا از همگی عزیزانی که در این روز به یادماندنی با ما همراه بودند
کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم 
امیدوارم که همیشه شاد و همیشه لبتون خندون باشه 
...........................................................................................
پ.ن 1 : باشگاه هواداران پرشین بلاگ به شما افتخار می کند 
پ.ن 2 : در کنار شما بودن افتخار من است 
پ.ن 3 : باز هم خاطراه ای به یادماندنی 
با تشکر
نگار نیک نفس
11 شهریور 1390
← صفحه بعد
