ایران بهشتی دیگر

با سلام به همه شما دوستان عزیز پرشینی خودم

ایام و اعیاد شعبانیه بر همه شما عزیزان مبارک باشه و شرمنده که با تاخیر وبلاگ

رو آپدیت میکنم خجالت

اما بشنوید از این مدتی که من نبودم :

با دعای خیر شما عزیزان به حمدالله ، حال پدر عزیزم بهتر شده تا حدی که دوباره

 فوتبال رو از سرگرفتن !

در ایام امتحانات روحیه دهی سبز شما عزیزان باعث شد که امتحاناتم رو به خوبی

 پشت سر بگذارم و بالاخره بعد از 4 سال فارغ التحصیل بشم و پیش به سوی

کارشناسی ارشد !

و سوم شدن مردان ژرمن در جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی .

اما دقیقا دو روز بعد از امتحانات قسمت شد که با خانواده مسافرتی 6 روزه به غرب 

 کشور داشته باشیم که درادامه گزارش اون رو بخونید :

زمان پنج شنبه 17 تیرماه 1389

ساعت : 7.45 دقیقه صبح

حرکت به سمت مریوان که قرار بود مقصد اصلی ما باشه !

بعد از طی کردن جاده های زرد کشور که تا چشم کار میکرد مزارع گندم بود به

 شهر زیبا اما گرم سنندج رسیدیم .

مزارع گندم

و تا چشم کار میکرد مزارع گندم

مزارع گندم

و دیدن منظر به یاد ماندنی و زیبا

روستای زیبا

توقف در این شهر 2 روز بود .

شبهای بسیار خنک در کنار مردم خونگرم کردستان در پارک آبیدر .

نمای شب شهر سنندج از پارک آبیدر

شهر سنندج از پارک آبیدر

و بستنی های شیرین و خنکی که هنوز طعمش رو زیر زبونت حس میکنی .

روز دوم برای تفریح به خارج از شهر رفتیم و اتفاقی سر از پالنگان که مرکز

 پرورش ماهی بود درآوردیم .

و در راه صبحانه در کنار این طبیعت زیبا

بفرمایید صبحانه !

و به سوی پالنگان

تا پالنگان 55 کیلومتر

و طبیعت پالنگان

و حوضچه های ماهی

حوضچه های پرورش ماهی

حوضچه های پرورش ماهی

ماهی های قزل آلا

ماهی قزل آلا

و گرفتن ماهی ها جهت کباب کردن

و کباب کردن ماهی های بیچاره !

و در راه برگشت در شهر روانسر این میدان زیبا

روانسر

به نظرتون این شیر به کجا وصله ؟؟؟

و روز سوم

قصد مریوان داشتیم که به دلیل دعوت کردن دوستان پدر و برادران مقصد به

شهر پاوه تغییر کرد .

و به سوی پاوه که قبل از رسیدن اول به شهر صنعتی پاوه می رسیم .

و شهر پاوه

پاوه

و خدایی از پذیرایی گرم و صمیمی مردان و زنان پاوه هر چی بگم کم گفتم .

و ما مهمان بزرگ مرد شهر پاوه بودیم .

جاتون خالی در شب اول به سمت مرز ایران و عراق رفتیم که از پل ذهاب می گذشت

 و به نوسود می رسید .

و دیدن مناظری که تا آخر عمرم از ذهنم پاک نخواهد شد .

و غروب آفتاب در جاده نوسود

و میدان مولوی در نوسود شهر مرزی ایران و عراق

و کوههای عراق

در نوسود به سر یک چشمه رفتیم و به اعتقاد مردمانش که اگر بر سر هر چشمه ای

 رفتید از آن چشمه بنوشید شاید که در یک قطره آب آن شفا باشد و چه خنک نوشیدیم

 آب چشمه نوسود را .

و در روز دوم

گرما زده شدیم اما با این حال به بازارچه مرزی در جوانرود رفتیم و خرید کردن !

و نهار رو مهمان خانواده فرهنگی و مهربان در جوانرود بودیم .

شب اما در راه برگشت در طبیعت غار غوری قلعه ، کباب داغ با گوجه های زیبای

مینیاتوری که به به و چه چه همه رو درآورده بود .

و روز سوم

که کمر دردی که تا الآن گریبان گیر من است ، باعث شد که نتونم خانواده رو برای

 خرید در بازارچه مرزی پاوه همراهی کنم .

و بعد از ظهر حرکت به سوی کرمانشاهان و همدان .

و توقف بسیار کم در نزدیکی بیستون و فرهاد کوه کن که با دیدن بیستون معنای واقعی

 عشق رو درک میکنی !

پشت کوه بیستون

و حرکت به سوی همدان و گذر از گردنه های اسدآباد همدان که نفس رو در سینه ات

حبس میکنه .

و رسیدن به شهر همدان که تمدن اصلی ایران در هگمتانه آن به چشم میخورد .

ومهمان مردم صمیمی همدان بودیم .

و بالاخره

/ 54 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Azadeh

می نگارد منتظر در امتداد رفتنت طرحی از دلبستگی در کوچه های انتظار ... New Up [گل]

ali mahrooz

سلام دوستم وبلاگ قشنگي داري فقط رنگ پشت زمينه رو تغيير بدي بهتره راستي به سايت منم سر بزن تمام فيلم هاي روز رو ميتوني توش پيدا کني www.pikshop1.com خوشحال ميشم فعلا باي

ژان والژان

سلام نگار جون [بغل] خوبی دوستم؟ چقدر قشنگ روایت کرده بودی خانمی [چشمک][ماچ]

Memorialist

سلام نگار مهربونم : ممنون که بهم سر زدی :) ببخشید اگه نوشته ام ناراحتت کرد [ماچ]

سالومه

روبرویم درست پشت این صفحه جادویی منظره ایست از سرزمین آرامشم سرزمین حیاتم حیاطی دلباز که پشت حوض پله ایش عزیزانم میرقصند لاله عباسی ,قرنفل,اطلسی,آهار,پیچک ... و پشت آنها گل یخی که منتظر زمستان ایستاده در سوی دیگر رزهایی که غنچه هایشان را آبستنند و درختان زیتون که در این هوا چند سالیست نزاییده اند و خوشه های انگوری که با زنبورها بزم رفته اند محبوبه شبم را بگویم دستانشان به زانو تا حدی ایستاده اند و سمت دیگر شاتوتهایی که هرصبح مرا سحری مهمان میکنند و خرمالو که او نیز باردار میوه های پاییزیش است و آن انتها ریحان و نعنا و درخت انجیر که تکیه بر دیوار زده و گنجشکها و کلاغها که روزه نیستند و مدام با دخترم جسی به دعوا غروبها بدیدارشان میروم تا اندوه رفتن خورشید را فراموش کنند و من نیز غم غربت و تنهایی را و آنگاه زندگی همه زیباییست و زیبایی حال که آنها خورشیدشان هست و من اینجا چشم به راه شما

رضا

امیدوارم دوباره قسمت بشه بیای به این خطه به خصوص سنندج همه ایران زیباست موفق باشی [دست][گل][گل]

انسان نماینده خدابرزمین است آیاچنین قابلیتی رادرخودکشف کردهایم آیابهاوارزش باطن خودراکشف کردهایم باشرکت در http://www.oloomebateni.com قدمی درجهت آشکاری درون خودبردارید

کامران سنندجی

عشق است سنندج هر چند حق مطلب رو ادا نکردید ولی باز هم خوب بود