قدم به قدم با بلاگرها

  سلام به همه دوستان عزیز پرشینی خودم 

  ابتدا تبریک میگم تقارن عید سعید فطر و روز جهانی وبلاگ رو و امیدوارم که طاعاتتون 

 قبول باشه و همچنین وبلاگهاتون هم هر روز به روز باشه چشمک

 همونطور که میدونید ، قرار وبلاگی نمایشگاه قرآن از سوی باشگاه هواداران پرشین بلاگ

 گذاشته شد و با حضور بلاگرهای عزیز بازدید از نمایشگاه صورت گرفت .

 برای خوندن گزارش بازدید که به قلم شروینسای عزیز هست به این لینک مراجعه کنید :

 گزارش بازدید وبلاگنویسان از نمایشگاه قرآن

 همچنین برای روز جهانی وبلاگ به همت فنز پرشین بلاگ ، پیاده روی بزرگ وبلاگی 

 ترتیب داده شد که در ادامه گزارش اون رو به قلم خودم میخونید :

 روز پنج شنبه 10 شهریور ماه 1390

 ساعت 6 صبح 

 نگار : ای وای چقدر کار دارم خدا ، پاشم که دیر میشه .

 بالاخره از تختخواب بلند شدم و پیش به سوی کارهای انجام نداده از جمله اتو زدن 

 لباسهایی که مونده بود نیشخند

 ساعت 6.30 

 نگار : پگاااااااااااااااااااااااااااه بیدار شو دیرمون میشه ها ، کاراتم که انجام ندادی منتظر

 پگاه : بابا بزار بخوابم یه ذره خواب

 نگار : ما باید 7.30 از خونه بریم بیرون وگرنه دیر میرسیم پاشو 

 بالاخره پگاه هم از خواب بیدار شد 

 ساعت 6.45

 تماس با توحید قهرمانی مشغول تلفن

 که خواننده میخونه : آروم آروم تو گوشم بگو که میمونی ...

 اما کسی برنمیداره نگران

 تماس دوباره با توحید قهرمانی 

 باز خواننده میخونه : آروم آروم تو گوشم ...

 که ناگهان توحید میگوید : ساعت 7.45 دقیقه اینجا اسلامشهر نیشخند

 بابا نگار بزار بخوابم ، من گفتم ساعت 7 زنگ بزن نه یه ربع به 7 کلافه

 جان من ساعت 7 یه بار دیگه زنگ بزن 

 نگار : توحید خواب میمونیا پاشو پاشو ... من 7 دوباره میزنگم به من زنگ بزن

 و پیش به سوی دست و رو شستن و بقیه کارها 

 ساعت 7.7 دقیقه 

 تماس با توحید قهرمانی 

 خواننده : آروم آروم تو گوشم بگو که میمونی 

 باز هم جواب نمیده و تماس دوباره به من زنگ بزن

 و بالاخره توحید جواب میده و میگه که بیداره و با ماشین راه میفتن 

 ( بعدا فهمیدم دوستای توحید میگفتن جان ما جواب اون گوشیتو بده نگار نمیزاره

 بخوابیم خنده )

 ساعت 7.15 

 پگاه من دارم میرم لباس بپوشم آخرین تایمی که میتونیم بزنیم بیرون 7.40 دقیقه اس

 تا به مترو تایم 7.50 برسیم ... وقت تمام

 اما زهی خیال باطل خیال باطل

 به زور تونستیم ساعت 7.55 از خونه راه بیفتیم ... 

 مثلا 8.30 با بچه ها مترو قیطریه قرار داریم استرس

 سپس تماس با علیرضا فروهر 

 نگار : علی کجایی ؟ سوال

 علیرضا : ترمینال جنوب 

 نگار : تو چرا اونجایی ؟ سوال

 علیرضا : دیگه مجبور شدم از اینور بیام ... بچه ها 8.30 قیطریه هستن 

 نگار : الان باهاشون تماس میگیرم 

 تماس با آزاده ویوارا 

 نگار : آزی کجایی ؟ سوال

 آزی : من آزادیم 

 نگار : آزی یه راست میای بام ؟

 آزی : آره 

 تماس با شاهدخت سرزمین ابدیت 

 اما کسی جواب نمیده ...مشغول تلفن

 ساعت 8.8 دقیقه مترو دروازه شمیران 

 بالاخره قطار از راه میرسه و سوار میشیم 

 تماس مهری با پگاه 

 من مترو طالقانیم و قیطریه میبینمتون 

 سرم رو برمیگردونم و مهری رو روی صندلی ها میبینم مژه

 بعد سلام و علیک و تبرک قبول شدن ارشد 

 سپس تماس با علیرضا و حسین و رضا و نیلوفر به من زنگ بزن

 ساعت 8.40 دقیقه مترو قیطریه 

 نیلوفر و نگین و دوتا از دوستاش به اسم مهسا و رویا هم هستن 

 منتظر بچه ها هستیم 

 ساعت 8.51 دقیقه 

 تماس با بهنامترین 

 نگار : بهنام کجایی ؟ سوال

 بهنام : من که دیشب گفتم نمیام !!! تعجب

 نگار : بهنام اذیت نکن 

 بهنام : من تازه دارم از شرکت میام 

نگار کاملا در حال حرص خوردن  کلافه

 نگار : جان من کجایی بهنام ؟

 بهنام : من رسیدم ولنجک !

 نگار : بهنام ما دیر میرسیم ، به بچه ها بگو وایسن تا ما بیایم 

 و سپس خرواری از توبیخ شدن از طرف بهنام ناراحت

 دیگه زمان از دستم در میره 

 علیرضا زنگ میزنه و میگه : مهدی یزدی و مسعود از 8.30 رسیدن بام لبخند

 ما هم الان میرسیم 

 با یک راننده ون با نیلوفر میریم صحبت میکنیم 

 دیگه راننده کم مونده بود منو بزنه که علیرضا و شاهدخت و رویا شکوری از راه میرسن

 حسین و رضا هم در مترو بودن که راننده نزاشت منتظرشون بشیم و راه افتادیم

 چون راننده عصبانی بود براش آهنگ آقای راننده رو میخونیم و از دلش در میاریم نیشخند

 

تماس بهنام با ما 

 بهنام : کجایین ؟ 

 نگار : به خدا راه افتادیم ، آقای راننده کجاییم ؟ سوال

 راننده : 2 دقیقه دیگه میرسیم 

 ساعت رو نگاه میکنم 9.35 دقیقه بالاخره میرسیم بام تهران 

 تماس با توحید قهرمانی 

 توحید : نگار همون توچال ؟

 دوست دارم یه پ ن پ جانانه بهش بگم  گاوچران

 نگار : آره کجایی ؟ 

 توحید : ما تو پارکینگیم 

 سپس تماس بهنام 

 بهنام : کجایین ؟

 نگار : به خدا تو پارکینگیم ، اومدیم 

 و یک فحش جانانه از سوی دوستان میخوریم  استرس

 بالاخره میرسیم و کلی از بچه ها رو جلوی درب اصلی میبینیم بغل

 بعد از سلام و علیک پیاده روی رو با تاخیر 40 دقیقه ای آغاز میکنیم لبخند

 در وسط راه هم با بچه ها صحبت و توپ بازی و عکس انداختن و شوخی و خنده 

 و حلقه اتحاد با خوندن عمو زنجیر باف عینک

 برای صبحونه بچه ها میگن بریم بالا و به راه ادامه میدیم .

 اون وسط مطا هم توپ میفته میره و علیرضا و مسعود و مهدی میرن بیارنش 

 ما هم به ایستگاه 1 میرسیم و بعد کلی عکس انداختن و نوشتن ایمیل های بچه ها

 عکاس پرشین بلاگ که آقای امید رحمانی هست ، کلی عکس میگیره از بچه ها نیشخند

 

علیرضا و مهدی و مسعود هم پیداشون میشه با توپ !

 برای صبحانه میریم رستوران شقایق و بچه ها سفارش هاشون رو میدن خوشمزه

 هر کسی یه چیزی سفارش میده و دور هم صبحانه رو که حدودا ساعت 11 گذشته 

 نوش جان میکنیم 

 سپس تصمیم گرفته میشه که بریم بازی کنیم اونم چی ؟ وسطی ! هورا

 بهنام و علیرضا یار کشی میکنن 

 بهنام : توحید و مجتبی و نگار و رویا و آزاده و مهدی و مسعود با من  از خود راضی

 علیرضا : فرناز و و پویا و سارا و میلاد و آمد و نوید و کوروش با من  ابرو

 بعد از تک آوردن تیم بهنام وسط میفته هورا

 اولین نفر هم خودمم که میسوزم و میام بیرون بازنده

 و بعد یکی یکی اعضای تیم میسوزن 

 نوبت تیم علیرضاست 

 ماشالله همینطوری بول میگرفتن و ول کن نبودن شیطان

 وسط بازی هم 3 تا پیرمرد مهربون مشغول خوندن آواز و قدم زدن بودن که همه بچه 

 دورشون جمع شدیم و باهاشون آهنگ به یادماندنی نگو نگو نمیام رو میخونیم هورا

 و سپس دست زدن و خداحافظی با این عزیزان و ادامه بازی ...تشویق

 که آخر سر خسته شدیم و گفتیم استپ هوایی بازی کنیم 

 هر کسی برای خودش اسم حیوونی رو میزاره و بازی شروع میشه 

 کلی خنده داره و عالی ، اولین نفری که میسوزه آمد (کروکودیل) هستش و براش

 قراره اسم انتخاب کنیم و میزاریم : گاومیش نیشخند

 نفر دوم خودمم که میسوزم (خرگوش )  بازنده

 بچه ها میرن که اسم انتخاب کنن و برمیگردن .

 بازی شروع میشه و اسم من رو که گذاشتن کوالآ رو صدا میزنن چشمک 

یه ناسزا نصیبشون میکنم و میرم که توپ رو بگیرم پام به سنگ گیر کرد و میخورم زمین

آخ  اما همچنان بازی ادامه داره و ...

 دیگه نایی برای بچه ها نمونده  خمیازه

 تقریبا همه ولو شدن ، با بچه ها میریم که آب بخوریم و توطئه برای آب پاشی شیطان

 ساعت 13.45 دقیقه 

 خواهر من تماس میگیره و میگه من مترو منتظرتم 

 با بچه ها تصمیم میگیریم بریم  وقت تمام

 میایم و یکسری با اتوبوس و یکسری هم پیاده به سمت پایین روانه میشوند

 جلوی درب ورودی من با توحید و کوروش و میلاد با بچه ها خداحافظی میکنیم و بچه ها 

 هم برای نهار میرن 

 که بعدا گفتن رفتیم سندباد خوشمزه

 در راه با توحید و کوروش و میلاد آهنگ امید که می خواند :

 باران میبارد امشب ... دلم غم دارد امشب 

 رو گوش میدیم و بچه ها من رو میرسونن و خودشون پیش به سوی شمال بای بای

 ساعت 15

  اینجا منزل

 بعد اس ام اس بازی با بچه ها و تشکرات فراوان قلب

  و سپس خواب خواب

 ...

جای همه عزیزانی که نبودند خالی مژه

 جا داره در همین جا از همگی عزیزانی که در این روز به یادماندنی با ما همراه بودند

 کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم قلب

 امیدوارم که همیشه شاد و همیشه لبتون خندون باشه لبخند

...........................................................................................

 پ.ن 1 : باشگاه هواداران پرشین بلاگ به شما افتخار می کند تشویق

 پ.ن 2 : در کنار شما بودن افتخار من است خجالت

 پ.ن 3 :  باز هم خاطراه ای به یادماندنی هورا

 

  با تشکر 

  نگار نیک نفس 

  11 شهریور 1390

/ 45 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انتشارات شهرقصه

با سلام . وب سایت انتشارات شهرقصه به روز شد . شما را به دیدن این سایت دعوت می کنیم . با احترام

میلاد قزللو

سلام، در بام تهران خیلی خوش گذشت. ایشالا باز قسمت بشه از این خوشگذرونی‌ها.

مسعود

خنده هامون الکی[گل] بروزم

سمانه

خوشحالم که بهتون خوش گذشته به مه هم یه سر بزن خانومی [گل]

محک

سیلام مدیر پر کار این روزا ...چ خبرا ؟ نگار پست آخرم رو میخونی ؟ بد گفتم از اول (سرفه ) -سلام علیکم و رحمت ال... خواهر آیا برای شما ممکن است آخرین پست صفحه مجازی این جانب رو بخونید و نظر بدهید چون تقدیم شده به شما دوست خوبم ... فیتبارک ال..ب خیر ( غلط نوشتم اگر بلد نیستم ) همین

fereshteh

سلام.به نظر من شما ميتوني گزارشگر خوبي هم بشي.بابا دمت گرم.خيلي دوست داشتم خانوم فعالي مثل شمارو از نزديك ببينم.خوشحال ميشم سري هم به وبم بزني

بهزاد

نگار جان ما رو هم با خودت ببر این جمع ها خیلی با حال میشه

النا

عالی عالی عالی عالی عالی بود...[نیشخند][گل]