روزی روزگاری پرشین بلاگ ( قسمت دوم )

سلامی دوباره به همه شما دوستان پرشینی خودم 

اینبار با قسمت دوم از سری داستانهای روزی روزگاری پرشین بلاگ در خدمتتون هستم چشمک

اما قبلش یه نکته ای رو یادآور بشم که در پست های مختلفی در وبلاگم نحوه وبلاگنویس شدنم و همچنین عضو شدن و مدیر شدن در باشگاه ( فنز ) هواداران پرشین بلاگ رو خدمتتون گفتم. 

اما این دفعه میخوام از تجربیات کاری که در خود شرکت آریاگستر داشتم براتون بگم . 

بعد از به پایان رسوندن دوره کارشناسی در دانشگاه و فارغ التحصیل شدنم ؛ دنبال کار میگشتم اما خب پیدا نمیشد ، طی صحبتهایی که بهنام با آقای دکتر بوترابی کرده بودن یادم هستش که به صورت دورکاری حدود یک ماه در منزل ، سایت فاوانیوز رو به روز میکردم.

تا اینکه تیرماه 1390 به دفتر پرشین بلاگ رفتم و با آقای دکتر بوترابی برای کار کردن صحبت کردم . یادمه که از تاریخ 5 تیرماه 90 در دفتر شرکت که در خیابون سپهبد قرنی بود مشغول به کار شدم و این اولین تجربه کاری من به شمار میومد لبخند

ابتدا چون من هم کلاس گردشگری میرفتم و هم زبان ، به صورت پاره وقت و روزی حدودا 5 ساعت به شرکت میرفتم که البته اون دوره فقط تا شهریور به این صورت بودش . اما در این مدت در بخش بازرگانی شرکت مشغول به فعالیت بودم گاوچران

اما از مهر ماه 90 دیگه به صورت تمام وقت میرفتم شرکت و یادم هستش که تا آذر ماه در دفتر قرنی بودم . 

اما یک روز صبح که به دفتر رفتم ، آقای دکتر بوترابی طی صحبتی که با من داشتن از من خواستن که به دفتر آقای دکتر رحیمی واقع در ونک برم ( البته فقط یک ماه ) و روی پروژه سایت دکتر دات آی آر کار کنم ! خنثی

خلاصه خانوم و آقایی که شما باشید ما صبح ها به دفتر آقای دکتر رحیمی که چشم پزشک بودن میرفتیم البته باید بگم که خانوم ارمندی هم با من میومد و در چند روز برای آموزش با خانم ارمندی کار میکردم .

عصرها هم ساعت 3 یا به دفتر قرنی میومدم یا اینکه بهنام میومد پیش من و تا مترو میرداماد رو با هم پیاده میرفتیم عینک

اما اون دفتر یه بدی داشت اینکه دفتر بسیار بزرگی بود اما فقط ما دو نفر تنها اونجا بودیم و هیچ کدوم از همکارها پیش ما نبودن و حسابی تنها بودیم و کلا پروژه دکتر هم با اینکه کلی براش کار انجام میدادیم اما نمیدونم چرا پیش نمیرفت ( الآنم نمیدونم چی به سرش اومده ) و خب دقیقا سر یک ماه من به دفتر قرنی برگشتم و گفتم که دیگه به دفتر دکتر رحیمی نمیرم .

بعد از اون طی ماههای بهمن و اسفند به کل روی سایت فاوانیوز مشغول به کار شدم و مسئول خبرگذاشتن روی این سایت بودم .

کار بسیار سنگینی هستش اینکه شما باید خبرگزاری ها و روزنامه ها و سایت هارو هر روز چک بکنی و جدیدترین اخبار رو روی سایت بزاری اوه

به هر حال خبرنگاری شغل سختی هستش و واقعا شما باید دوست داشته باشید که این کار رو انجام بدین .

اما یک خاطره ای که از سایت فاوانیوز برام به جا مونده این هستش که یک روز در هفته های آخر اسفند ماه برای نشست خبری به سازمان رفتم و وقتی که نشست تموم شد به عنوان هدیه به همه خبرنگاران یه پکیج کامل از کیف و کارت هدیه 50 تومنی و یک رکوردر سونی و دو پک سی دی و گل رز هدیه دادن و خداییش خیلی بهم چسبید نیشخند

اما یک رسمی که از دفتر قرنی برامون به یادگار موند این بود که تولدهای کارمندان و همچنین معرفی کارمند نمونه هر یک ماه یکبار برگزار میشد و ما میتونستیم با بقیه کارمندان در دفتر های مختلف که پیش ما میومدن آشنا بشیم .

اما خب تا همین جارو نگه دارید چون در همین راستا باید کلی درباره فنز هم صحبت کنم و هم از دوستان و همکارام ؛ و چون میدونم پستم  طولانی شده ادامه اش رو در پست بعدی میگم بهتون .

.....................................................................................

پ.ن 1 : ادامه دارد ...

  با تشکر  

 نگار نیک نفس 

اردیبهشت ماه 1393

/ 4 نظر / 25 بازدید
همایون

سلام چه خبر از بازدید از نمایشگاه کتاب امسال ؟

همایون

سلام دشمنتون شرمنده منظورم فنز پرشین بلاگ نبود جدای از اون ، بچه خودشون نمیتونن ؟

همایون

من هم هنوز نرفتم ، منتظر بود تا شاید توسط شما و وبتون اطلاع پیدا کنم. باید رفت قبل از اینکه فرصت از دست بروم ؛

همایون

سلام اجازه ... چند تا سوال ؟ چرا یه مدت که دیگه پرشین بلاگ پرشین بلاگ سابق نیست ؟ اکثر وبلاگها دیر به دیر و بعضی ها هم اصلا آپ نمیکنند ؟ چرا دیگه کسی به اینجا سر نمیزنه ؟ اصلا دیگه کسی حاضر میشه مدیریت جدید فنز پرشین بلاگ رو به عهده بگیره ؟؟؟ _______ بعضی وقتها عقل حکم میکنه از خر شیطون پیاده بشی و سوار بر اسب شیطون بشی