برای او که مهربان است

روزهای سختی بود سخت ؛ روزهایی که میومد و غم تو چهرش موج میزد

دیگه نمیخندید ، کلافه بود ، سرش رو روی میز میگذاشت و غصه میخورد

و مایی که در کنارش بودیم و هیچ کاری از دستمون بر نمیومد

حتی رومون نمیشد ازش بپرسیم اوضاع چطوریه ؟

چون میدونستیم حتی اگر هم بد باشه باز هم به خاطر ما از سختی و ها و مشکلاتش نمیگه و فقط میگه مثل قبل .

ما از خودش دیگه نمیپرسیدیم اما از مدیرمون پیگیر بودیم و اون هم خبرهای خوبی به ما نمیداد ولی ما دوست نداشتیم باور کنیم و ته دلمون امید داشتیم که همه چیز درست میشه و تنها کاری که از دستمون بر میومد دعا کردن بود .

دو هفته ای بود که شدید درگیر مراسم بودیم و دقیقا در همین میان حال مادر علیرضا رو به وخامت میرفت .

روزهایی که علیرضا نمیومد بیشتر از پیش نگران تر میشدیم و اشک امونمون رو میبرید .

و روزهایی که علیرضا بود اما نهار نمیخورد و سراسیمه از پیش ما میرفت و دلشوره های ما بیشتر و بیشتر میشد .

تا اینکه ...

چهارشنبه صبح طبق معمول ساعت 5 از خواب بیدار شدم تا کارهام رو جلو بندازم و تو شرکت به کارهای مراسم برسم و بعد حاضر شم و برم سرکار ؛ این وسط با دوستم نازی اسمس بازی میکردیم برای کارهایی که مونده و برنامه ریزی میکردیم که سر موقع همشون رو انجام بدیم .

که ساعت 7.18 دقیقه 3 تا اسمس با هم برام اومد که دوتاش برای نازی بود و سومیش از علیرضا !

نمیدونم چرا ولی دلم شور میزد و دوست نداشتم اسمس علیرضا حاوی پیام خوبی نباشه و با خودم میگفتم شاید علیرضا کاری داره .

اما وقتی اسمس رو باز کردم و با متن : مادرم پر کشید ؛ روبرو شدم انگار آب سردی روی من ریخته باشن .

دستام شروع کرد به لرزیدن و گریم گرفت .

تنها کاری که تونستم بکنم شماره نازی رو گرفتم و خبر رو بهش دادم نمیدونستم باید چیکار کنم ؛ حال جفتمون بد شده بود تنها چیزی که به نازی گفتم این بود که باید به بچه ها خبر بدم .

تلفن رو قطع کردم و برای بچه ها پیغام دردناکی رو فرستادم .

جمال زنگ زد و گفت کی این اتفاق افتاده و منم براش جریان اسمس علیرضا رو گفتم ، جمال گفت دارم میام شرکت ببینیم چیکار باید بکنیم .

دیگه حال خودم نبودم ، سردر گم بودم تا برسم سرکار همش فکر میکردم .

رسیدم دفتر جمال بود و آقای رشتیانی ؛ فقط چیزی که میفهمیدم بی قراری بود و قدمهایی که جمال در سالن میزد و فکر میکرد .

رفتم بالا نشستم پشت سیستمم اما دست و دلم به کار نمیرفت فقط حس میکردم مغزم میخواد منفجر بشه و سوالی که همش تو ذهنم تکرار میشد : آخه چرا ؟

بهنام اومد و پشت سرش جمال ، بغضی که گیر کرده بود ترکید و هق هق گریه ...

بچه ها یکی یکی میومدن بعضی خبر داشتن و بعضی بی خبر .

مهسا اومد و وقتی حال مارو دید گفت چی شده ؟ و ما ...

دیگه هیچ کس حس و حال نداشت و هر کسی برای فرار از جمع به گوشه ای پناه میبرد و اشک هایی که از چشماشون جاری میشد .

سارا توی تراس ؛ سجاد کنار پنجره ؛ ارشیا و سعید و حسن توی مونیتورهاشون ...

و اسمس های بقیه همکارا که حاوی پیغام های ناباورانه و سراغ گرفتن برای شرکت در مراسم .

بهنام با پسر عموی علیرضا تماس گرفت و برنامه مراسم رو پرسید .

به آقای رجایی پور و خانم خوشحالی زنگ زدیم و هماهنگ کردیم تا برای شرکت در مراسم حاضر باشیم .

بچه ها اومدن و منتظر شدیم تا آقای رجایی پور هم از راه برسن ؛ وقتی همگی جمع شدن آماده شدیم و راه افتادیم .

مقصدمون بهشت زهرا بود ؛ جایی که بعد از سال 84 تا اون روز نرفته بودم .

بین راه صحبت میکردیم اما فکرمون جای دیگه ای بود ؛ من همش نگران علیرضا و خانوادشون بودم که الان چه حالین .

و این فکر که ای کاش همه چیز دروغ بود ...

به بهشت زهرا رسیدیم و به سمت محل تطهیر رفتیم ؛ خانواده های زیادی بودن و داغدار ، مردمی که مشکی به تن کرده بودن و گریه میکردن .

خیلی شلوغ بود تا حالا همچین جمعیتی رو ندیده بودم که برای داغ عزیزاشون یک جا جمع میشن .

چشم چشم میکردیم تا میون اون شلوغی علیرضا و خانوادش رو پیدا کنیم ؛ قرار شد  من و بهنام بریم دنبالشون .

از هم جدا شدیم اما باز هم پیداشون نمیکردیم ؛ بهنام رو هم گم کردم .

اومدم جلوی درب قسمت زنانه ، یادم نیست کی بود که بهم گفت علیرضایینا اینجان .

علیرضا رو از دور دیدم در حالی که برادرش بغلش کرده بود و علیرضا گریه میکرد .

خواستم برم جلو تسلیت بگم که دیدم علیرضا سرش رو به لبه سنگی تکیه داد و حرفی که زد بغضم رو ترکوند و های های گریه کردم .

حرفی که برای هر کسی سنگینه و حتی شنیدنش هم پشت آدم رو میلرزونه ؛ علیرضا در حالی که گریه میکرد میگفت : دیگه بی مادر شدم ...

نمیتونستم برم جلو ، همونجا ایستادم و فقط نگاه میکردم ، بهنام اومد و گفتم علیرضا اینجاس ...

به بچه ها نگاه کردم همه گریون بودن هیچی نمیتونستم بگم هیچی.

پیکر مادر علیرضا رو برای اقامه نماز به سالن بردن ؛ من بلد نبودم نماز رو بخونم و فقط تونستم آیه هایی که روی دیوار نوشته بودن رو بخونم .

از خودم خجالت کشیدم که چرا بلد نبودم ...

به راه افتادیم و پشت سر علیرضا پیکر مادرش رو به سمت آمبولانس همراهی کردیم .

جلوی آمبولانس پدر علیرضا رو دیدیم و تسلیت گفتیم ؛ پیش علیرضا رفتیم در حالی که فکر کنم پسر عموش هم کنارش بود .

علیرضا شالی رو به گردنش بسته بود که میگفت این شال رو مادرش آخرین بار سرش کرده بود و میگفت وقتی مادر رفته خیس بوده .

فقط تونستم تسلیت بگم ...

بچه ها گفتن باید برای خاکسپاری بریم .

من و بهنام و ارشیا و حسن با هم بودیم ؛ مسیر رو گم کردیم و مجبور شدیم به خارج از بهشت زهرا بریم اما بالاخره راه رو پیدا کردیم و خودمون رو رسوندیم .

به سمت آرامگاه مادر علیرضا رفتیم و منتظر شدیم تا پیکر مادر علیرضا رو بیارن .

در حالی که ایستاده بودم به ردیف های قبرهایی نگاه میکردم که کنده شده بودن و هر کدوم قرار بود جایگاه ابدی یک انسان بشن .

فکر میکردم که بالاخره روزی هم این چرخ گردون به ما میرسه و ما هم باید به این خونه آخر برسیم .

و این فکر که چقدر وابسته ی این دنیا شدیم و کندن از اون میتونه چقدر سخت باشه .

واعظی که غم نامه ای رو میخوند و پیکرهایی که به خاک سپرده میشدن .

پیکر مادر علیرضا رو آوردن ...

لحظه های سختی بود که حتی نوشتنشون هم برام خیلی سخت شدن ...

اشک بود و اشک ...

واعظ از مردها میخواست که کنار برن و فقط خانمها دور پیکر مادر علیرضا جمع بشن ، من ولی نتونستم برم ، خیلی سخت بود برام و پاهام توان رفتن رو نداشتن فقط از دور ایستادم و نگاه کردم ...

و بعد مراسم خاکسپاری و انجام واجبات دینی ...

علیرضا بالای آرامگاه مادرش ایستاده بود و در حالی که گریه میکرد به مادرش میگفت : مادر آزاد شدی ... آزادیت مبارک ...

میخواستم برم جلوتر اما خانم خوشحالی نمیزاشت .

دیدن صحنه ی خانمی ( فکر میکنم مادر مرحومه بود ) که اجازه نمیداد خاک رو روی پیکر مادر علیرضا بریزن دلم رو به درد آورد ...

سخت بود و سخت ...

فقط تونستم فاتحه بخونم و گریه کنم ...

مادر علیرضا به خاک سپرده شد ؛ لحظاتی که تا ابد فراموش نمیکنم .

رفتیم پیش علیرضا و دورش حلقه زدیم .

علیرضا از مادرش میگفت و ما فقط گوش میدادیم .

پدر علیرضا پیش ما اومد ؛ پدر علیرضا در طول مراسم لبخندی رو به لب داشت که با دیدنش هر کسی آروم میشد .

با بچه ها که صحبت میکردیم از بردباری و صبوری پدر علیرضا میگفتیم .

و متانت ؛ واژه ای که پدر علیرضا اون رو به درستی معنا میکرد .

به دعوت پدر علیرضا برای صرف نهار کنارشون بودیم ؛ علیرضا پیش ما اومد و با ما حرف میزد ؛ در حالی که تو فکر بودم جمله ای از علیرضا شنیدم که شاید تو اون موقعیت برای هرکسی ناباورانه بود .

علیرضا سراغ مراسم رو گرفت و اینکه کارها خوب پیش میره یا نه ؟

علیرضا با غم بزرگی که داشت باز هم یاد مراسم بود و این برای ما ارزش بزرگی داشت .

از علیرضا و خانوادش با گفتن تسلیت جدا شدیم و به سمت شرکت رفتیم .

چیزی که برای همه ی ما قابل احترام بود ؛ آرامش و صبوری همه ی اعضای خانواده ی علیرضا بود.

پدر ، برادر ، خواهرها و علیرضا ؛ آرامش و بردباری رو به ما یاد دادند .

وقتی رسیدیم برای بقیه بچه ها از صبوری و مهربان بودن خانواده ی علیرضا گفتیم .

و اشک هایی که از چشمان بچه ها سرازیر میشد ...

به انجام کارها پرداختیم اما در دلمون غم بزرگی داشتیم .

کارها پیش رفت و پیش رفت تا به روز مراسم رسیدیم ؛ علیرضا اما نبود ...

روز مراسم در ذهنم این جمله تکرار میشد :

امروز برای ما همه علیرضا هستند و من مطمئنم علیرضا پیش ماست .

قرار بود آخر مراسم 20 دقیقه به باشگاه اختصاص داده بشه و من تمام قصدم این بود که در این مدت از علیرضا یادی بکنم .

اما این گله مندی برای همیشه از طرف من باقی خواهد ماند که چرا اینگونه نشد .

امیدوارم که علیرضا ما رو ببخشه .

بعد از مراسم همه از خوب بودن مراسم گفتن اما من به یک چیز اعتقاد دارم و مطمئنم دعایی پشت سر همه ی ما بود که باعث این همه خوب بودن شد .

دعای خیر مادر علیرضا و قلب مهربون خود علیرضا ...

نوشتم و گریه کردم ...

این روزها وقتی یاد 12 تیرماه میفتم ناخودآگاه اشک تو چشمام حلقه میزنه .

نمیدونم چرا اما فکر میکنم من باید این متن رو مینوشتم اما باز هم چرایی اش رو نمیدونم ...

فقط دوست دارم اگر علیرضا روزی این متن رو خوند بدونه که برای من فقط یک همکار نیست ؛ یک دوست نیست ؛ علیرضا مثل برادرهامه .

علیرضا شاید از معدود کسانی هستش که در این مدتی که شناختمش فکر میکنم میتونم همیشه روش حساب بکنم .

علیرضا برای همه ی ما مثل یک تکیه گاه میمونه .

علیرضایی که وقتی این چند روز پیش ما نبود نا گفته هایی رو همه ازش تعریف کردیم که برای هممون تعجب برانگیز بود .

امیدوارم که ما هم بتونیم برای علیرضا دوست خوبی باشیم .

علیرضای عزیز

برای مادرعزیزت آرامش ابدی رو خواستارم و مطمئنم که جایگاهش در بهشت هست.

در آخر میتونم بگم :

خیلی خیلی برای ما عزیزی و همه ی ما از صمیم قلبمون دوستت داریم .

.....................................................................

این پست سلام و پ.ن ندارد اما یک خواسته دارد :

دوست عزیزی که این پست رو خوندی ازت میخواهم که برای آرامش روح مادر علیرضا همین حالا صلواتی فرستاده و فاتحه ای قرائت کنی .


  با تشکر  

 نگار نیک نفس

  تیر ماه 1392

/ 5 نظر / 11 بازدید
shirin

مهربان تر زدل ِعاشق ِمادر، دل نيست به دو گيتي، چو دل ِ‌صادق مادر ، دل نيست دل ِ پاكي طلبيدم كه كنم هديه به او هر چه گشتم به خدا لايق ِ مادر، دل نيست... نگار مهربونم واقعا متاسفم وامیدوارم که خداوند به علیرضا وبازماندگانش وهمینطور به قلب دوستان با محبت علیرضا صبر وآرامش عطا کنه .خدا رحمتشون کنه وکاشکی ما انساها تا زنده هستیم قدر همو بدونیم وهم دیگر بیشتر دوست داشته باشیم .برات بهترینهارو برای اون قلب پراز مهربونیت آرزو میکنم . [گل]

سپیده

نوشته ات آنقدر درد داشت و آنقدر احساس که حس کردم قلبم تند شد و کند و طاقتش که تمام شد اشک... علیرضا را خوب نمیشناسم ولی از واژه واژه نوشته ات میشود فهمید که چقدر "دوست" است و چقدر غمش سنگین... برای شادی "مادر" دعا کردم همان روزی که عکس دخترکی را دیدم که نگاه میکرد و چقدر چشمانش مادرانه بود... علیرضای عزیز بی شک جایگاه مادر آرام است و روحش شاد و او همیشه ماندنیست در قلب و جان... روحش شاد

شاهدخت سرزمین ابدیت

[ناراحت] خدایا به دستان خودت می سپاریم تما آنهایی که دوستاش داریم اما تاب ماندن پیش مارا ندارند

همابهار

از همان 12 تیر فاتحه ای برای مهربان هایی که رفتند روحش شاد مادر عشق زمین است...

ملیکا

سلام نگار عزیز.. باور اولم بود که اینجا اومدم... از طریق فنز پرشین بلاگ اینجا رو پیدا کردم. کاملن حس و حالی که بود رو میتونم درک کنم... اون تجمع دم تطهیر خانه، صداهای فریاد، جیغ ها و گریه ها... دو سال پیش برای زن عمویی که 10 سال ندیده بودمش اونجا رفتم... خوب یادم هست کسانی که رنگ‌های مختلف پوشیده بودند اما سینه‌های پر از غمی داشتند... بغضم گرفت و حس عجیبی بهم دست داد... باز هم میام... روحشون غرق آرامش...