دخترك خنده كنان گفت: كه چيست راز اين حلقه زر؟
راز اين حلقه كه انگشت مرا ، اين چنين تنگ گرفته است  به بر؟
راز اين حلقه كه در چهره او ، اين همه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت: حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد،
دخترك گفت: دريغا كه مرا باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او ، روزهايي كه به اميد وفاي شوهر به هدر رفته ، هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي ، واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است، حلقه بردگي و بندگي
است

فروغ فرخزاد
 

افسوس ،ما خوشبخت و آراميم
افسوس، ما دلتنگ و خاموشيم
خوشبخت، زيرا دوست مي داريم
دلتنگ، زيرا عشق نفريني است
 

در غروبي سرد و غمگين ، ديده بر راه تو بستم
انتظاري سخت بود، اما بر اين سودا نشستم
وعده كردي تا بيايي ، غم زدايي از دل ما
گفتمت با وعده شادم، بر سر پيمان نشستم
بي وفا با من چه كردي ، قلبم آزردي و رفتي
عاقبت مجبورم كردي تا سكوتم را شكستم
در سكوت خلوت خود با دلم نجوا نمودم
كه اي دل غافل چه كار مي دهي آخر به دستم
دل بگفتا: ديده را گو، كين همه تقصير اوست
گر نبيند روي زيبا، من كه هستم ، من چه هستم
بر در ميخانه رفتم تا كنم غم را فراموش
چون زدم جامي به يادت، كاسه مي را شكستم
دل به من گفتا: ندانستم مرامت بي وفايي است
ورنه هرگز دل به مهرت نمي بستم
 
/ 0 نظر / 6 بازدید